حکایت گیسوان دختریست چله نشین که تو میبافی ش سرد و بی واژه و طولانی مقید به قید همیشه ی تکرار ... که ایا این سقفهاست که ادمها را به زور به هم نزدیک نگه داشته یا هراس از حرفهای مردمانی که خود انعکاس هزاران حدیث شرم آورند یا گردوغبار خاطراتی که گاه راه نفس را می بندد ... تنها لبخند ماسیده ای بر روی لبهایمان وکلاهی که هنگام عبور از کنار یکدیگر از سر برمیداریم و دوستت دارم هایی که لق لقه ی دهانهای هرجاییمان شده ... گاهی حرفی از دلتنگی که مثلا دلم هوای دلت رادارد و کجایی و چه خبرها از حال و هوای روزهایت گاهی مثلا نگرانی از اینکه قلبت آرام است یا طوفانزده ... بیش از اینها نه چیزی در دل داریم نه بر لب ... ویرانه های به جا مانده دلهاییست که از سردی و سختیشان صخره های قطبی هم متعجبند ... و گاه می اندیشم که فردا به دخترکم چه خواهم آموخت از دوستت دارم هایی که هرگز نبود و نسلی که تار عنکبوت به عاشقانه هایش طعنه میزد ... بهانه میگیرد میگرید در طلب نوازش ...آغوش... نگاه مهربان و لالایی های لطیف شبانه باید سپردش دست کسی که مادری بداند و هیچ مردی مادری کردن بلد نیست ... اینکه یک جورهای ناجوری بیخیال شده ام خوب نیستم ... بدهم نیستم با خودم سرگرمم درست مثل کودکی که دور از هیاهوی خیابان شلوغ آخر سال سرگرم تماشای عروسک پشت ویترین دست به شیشه می کشد و شعر میخواند ... نبودن کسانی برایم بی اهمیت شده که روزگاری مهمترین بخش زندگیم بوده اند ...که نفسهایم با نفسهایشان ضرب آهنگ میگرفت و بودن کسانی که زمانی تصور حضوشان مشمئز کننده ترین تصورات را در من میساخت ... من فاتح این نبردم
| Design By : Night Melody |

