پلک بزن
که هزار آسمان ستاره سرازیر شود روی شانه هام و کبوتران خوش خبر لانه کنند لابلای گیسوانم
لبخند بزن
نازکن
که دنیایی که میسازی ام از این گلخند و نازو معصومیت را با بهشت خدا هم طاق نخواهم زد
این روزها
سخاوت لبخنده ی دلنشین تو آنقدرها هست
که دلم تنگ هیچ دلتنگی کهنه ای نمیشود
خیال آمدن که کرده بودی
دلم بیتاب بود
لحظه ها هلهله میکردند و زمین آغوش گشوده بود تا در میانت گیرد
دلم گیج دلواپسی ها بود که باران گندم بارید
فرشته ها نشانی تورا از غروب سه شنبه میگرفتند و شب میرفت تا به یمن آمدنت سپیده باران شود
بیقراری های دلم با نخستین ترانه هایت سراسر نور شد
شور شد
و تو آمدی
از آغوش خدا تا من راهی نبود انگار
حالا نفس نفس باران شادمانی میبارم و رنگین کمان میشوم از عطر نفسهات
هفتاد رنگ
پ.ن1: برای پری کوچکی که نم نمک در آغوشم پروبال میگیرد و ستاره بارانم میکند از عشق و عاطفه و احساس
پ.ن2: اریکه نشین شادمانگی و سرمستیم این روزها
و هر چه به سطح می آیند شاد تر
شاد و بی خیال و سبک
گاهی اما معلقند میان این دو...
با این همه
میان این همه بودن و نبودن
آمدم تا تبریک سال نو بگویم و آرزو کنم همه شادیهای دنیا را برای شما که بیشتر از همیشه دوستتان میدارم
بهترینها برای شما که لایق بهترینید
به زودی خواهم بود... که بیش از انچه تصور شدنیست دلتنگتانم
و دستهایم پر از پیله
دست در جیب برم
آسمان تصویر پروانه هایی خواهد شد
که بال تا بال
عاشقانه های مرا بر تو می بارند
يك زن معمولي
زني كه از ستاره سينه ريز مي سازد
با كبوتر همبازي مي شود
شب هنگام بوسه از لبهاي آقاي مهتاب مي گيرد
و از ابر پيراهن خوابش را مي دوزد
زني كه نور مي نوشد
و شعله هاي دامنش از نار است
زني كه بي تكلف غزل و قافيه
بي پرواي گام و رديف
تا سحر با نسيم مي رقصد
تا به حوريان بهشتي شيوه ي طنازي بياموزد
زني كه
قلب كوچك و لرزانش
ميان مشت توست
گاه مي فشاريش
و گاه به شوق بادبادكي هفت آسمانه
بي هوا به زمين مي اندازيش
گذشته از اينها
من زنم
كمي معمولي تر از زنهاي ديگر ...
خدا جان مراسم خاکسپاری را کی برگزار می کنی؟
اعلامیه ها را بچسبانم؟
درست حین رانندگی
ترانه ای تصادفی به گوشت بخورد
بعد حس کنی آشناست ...
بعد یادت بیفتد که پیشتر شنیده ایش
خیلی پیشتر... سالهای جوانتر بودن
بعد حسی تلنگر به ذهنت بزند که ترانه سرای این آهنگ شبی دور این ترانه را که حالا کسی روی صحنه فریادش می کند زیر گوش تو ـ برای تو زمزمه کرده و قصه ها گفته از لحظه زایش این ترانه و عاشقانه هایی که با تو ساخته...
و سفر کنی به بی خیالی سالهای دیروزی...
پ.ن: شاید غم امروز ما تاوان دلهاییست که دیروز شکسته ایم... خواسته یا ناخواسته
دستم به نوشتن نمیرود
از آن دست که نفسم به بالا آمدن ...
نیمه جانی اگر هست باقی مانده تا آونگ کند ام میان بودن و نبودن
روزها مدفن خاطره هایند
و جز بیجان های آواره چه کسی گورستان نشین است؟
همسایه ی مردگانم و همخانه ی کولیان
و هم قفس مرگ ...
پ.ن۱: خاطره باز تر از من این حوالی هست؟ گمانم نمیرود
پ.ن۲: میخواهم روزه ی دلتنگیم را با صدای تو افطار کنم.گناهم چیست اگر مسکینم و بی نصیب از این مائده؟