حکایت گیسوان دختریست چله نشین
که تو میبافی ش
سرد و بی واژه و طولانی
مقید به قید همیشه ی تکرار ...
فرصتی برای کشف خدا هم حتی نمی ماند ...
من
قایق کاغذی
امروز
در تو آرام آرام عشقبازی میکنم
نرمی انگشتانت تنم را مینوازد
فردا
در تو غوطه ورم از خیسی تکه پاره های بدنم
روز بعد تر
ته نشین شده ام در تو
آقای اقیانوس!
دریا که صدف باران کند ساحلمان را
یک مشت ستاره ی از شب مانده بر میدارم و راه میافتم
دست تو را میگیرم و میرویم
میرویم دنبال زندگی خودمان دنبال قصه بافی برای غصه هایی که هیچ کس به دادمان نرسید و تنهایی چه شبها تا سپیده که نشستیم و گفتیم و گفتیم و گفتیم
و چقدر آدمها نا شبیه بودند به ما
به من و تو
میرویم بیرون دنیا جایی در تعلیق فضا مینشینیم و باز آسمان و ریسمان میبافیم از آرزوهایی که برآورده نشد و از غصه هایی که مدفنشان گلو بود و بس و دل کوبه هایی که دستمان را داد به دست آرامبخشهای رنگارنگ و مستی های بی حساب و آدمکهایی که از گوشت و خونمان ریختیم جای کاه و پوشال تنشان و روزهایی که دود کردیم تا به لذت نشئگی بی خیالی برسیم و خمارتر شدیم و باز آدم نشدیم
از ستاره هایی که چیدیم و روی دستمان خشکید و ماهتابی که در ضیافت عاشقانه ی آسمان نیشخندمان زد
از دستهایی که فشردیم و گمان کردیم داغند ... که بعد تر فهمیدیم داغی خونیست که از فشردن خرده شیشه توی دستمان جاری است ... و چقدر گرما ها هم حتی آزارمان داد تا رضا دادیم به انجماد هر چه حس و کلام
و من ماندم و تو و یک دنیا حرف ناگفته
که تو راست میگویی گفتن هم نداشت جان من
آه که چقدر دلم تنگ است یک جوری غیر از همه دلتنگی ها ی آدمها و چقدر دلم یک دل سیر سکوت میخواهد با تو که میفهمی چه در لحظه هامان جاریست
چقدر خسته ایم دختر جان
باید امشب را خوب بخوابیم
فردا راه درازی در پیش داریم و پاهایی که به باتوم رفاقت ـ یا نارفاقت ـ(هنوز فرق این دو را نفهمیده ام) قلم شده اند و نایی که نیست برای حتی نفس کشیدن
راستی یادت باشد یک پرس لبخند ماسیده هم برداری
در راه شاید به کارمان آمد
میآیم
حاضر باشی ها
نگرانم از این همه آرامش ...در برابر این همه نقاب
نگرانم میکند تصویرم وقتی که به لبخنده ی آیینه گیسوانم را با گل و پولک آذین میکنم و شاعر شادمانه ترین غزل های عاشقانه میشوم
وقتی دامن بر میچینم و همصدا با باران و کبوتر پناه گرفته ی پشت پنجره رقص کنان تا آسمان میرسم
وقتی تو می آیی...تلنگر میزنی...دروغ میبافی...متلاطم میکنی...به پشت پا زدنی میشکنی و میروی...
و من همچنان مست آرامش با آفتاب عاشقانه میسازم و به بوسه های شب هنگام آقای مهتاب می اندیشم
و آرامم
آرام و بی تلاطم
پلک بزن
که هزار آسمان ستاره سرازیر شود روی شانه هام و کبوتران خوش خبر لانه کنند لابلای گیسوانم
لبخند بزن
نازکن
که دنیایی که میسازی ام از این گلخند و نازو معصومیت را با بهشت خدا هم طاق نخواهم زد
این روزها
سخاوت لبخنده ی دلنشین تو آنقدرها هست
که دلم تنگ هیچ دلتنگی کهنه ای نمیشود
خیال آمدن که کرده بودی
دلم بیتاب بود
لحظه ها هلهله میکردند و زمین آغوش گشوده بود تا در میانت گیرد
دلم گیج دلواپسی ها بود که باران گندم بارید
فرشته ها نشانی تورا از غروب سه شنبه میگرفتند و شب میرفت تا به یمن آمدنت سپیده باران شود
بیقراری های دلم با نخستین ترانه هایت سراسر نور شد
شور شد
و تو آمدی
از آغوش خدا تا من راهی نبود انگار
حالا نفس نفس باران شادمانی میبارم و رنگین کمان میشوم از عطر نفسهات
هفتاد رنگ
پ.ن1: برای پری کوچکی که نم نمک در آغوشم پروبال میگیرد و ستاره بارانم میکند از عشق و عاطفه و احساس
پ.ن2: اریکه نشین شادمانگی و سرمستیم این روزها
و هر چه به سطح می آیند شاد تر
شاد و بی خیال و سبک
گاهی اما معلقند میان این دو...