تبليغاتX
مرمرين
پلک بزن گلکم

پلک بزن

 که  هزار آسمان ستاره سرازیر شود روی شانه هام و کبوتران خوش خبر لانه کنند لابلای گیسوانم

لبخند بزن

نازکن

که دنیایی که میسازی ام از این گلخند و نازو معصومیت  را با بهشت خدا هم طاق نخواهم زد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت   توسط مرمر  | 

 

این روزها

سخاوت لبخنده ی دلنشین تو آنقدرها هست

که دلم تنگ هیچ دلتنگی کهنه ای نمیشود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت   توسط مرمر  | 

خیال آمدن که کرده بودی

دلم بیتاب بود

لحظه ها هلهله میکردند و زمین آغوش گشوده بود تا در میانت گیرد

دلم گیج دلواپسی ها بود که باران گندم بارید

فرشته ها نشانی تورا از غروب سه شنبه میگرفتند و شب میرفت تا به یمن آمدنت سپیده باران شود

بیقراری های دلم با نخستین ترانه هایت سراسر نور شد  

شور شد

و تو آمدی

از آغوش خدا تا من راهی نبود انگار

حالا نفس نفس باران شادمانی میبارم و رنگین کمان میشوم از عطر نفسهات

هفتاد رنگ

 

پ.ن1: برای پری کوچکی که نم نمک در آغوشم پروبال میگیرد و ستاره بارانم میکند از عشق و عاطفه و احساس

پ.ن2: اریکه نشین شادمانگی و سرمستیم  این روزها

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت   توسط مرمر  | 

آدمها هر چه به عمق نزدیکتر میشوند غمگین ترند

و هر چه به سطح می آیند شاد تر

شاد و بی خیال و سبک

 

گاهی اما معلقند میان این دو...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط مرمر  | 

همیشه از شنیدن تبریکات پیشاپیش سال نو دلم میگیرد

 

با این همه

میان این همه بودن و نبودن

آمدم تا تبریک سال نو بگویم و آرزو کنم همه شادیهای دنیا را برای شما که بیشتر از همیشه دوستتان میدارم

 

بهترینها برای شما که لایق بهترینید

 

 

به زودی خواهم بود... که بیش از انچه تصور شدنیست دلتنگتانم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت   توسط مرمر  | 

جیبهایم پر است از "دوستت دارم"

و دستهایم پر از پیله

دست در جیب برم

آسمان تصویر پروانه هایی خواهد شد

که بال تا بال

عاشقانه های مرا بر تو می بارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت   توسط مرمر  | 

من يك زنم

يك زن معمولي

زني كه از ستاره سينه ريز مي سازد

با كبوتر همبازي مي شود

شب هنگام بوسه از لبهاي آقاي مهتاب مي گيرد

و از ابر پيراهن خوابش را مي دوزد

زني كه نور مي نوشد

و شعله هاي دامنش از نار است

زني كه بي تكلف غزل و قافيه

بي پرواي گام و رديف

تا سحر با نسيم مي رقصد

تا به حوريان بهشتي شيوه ي طنازي بياموزد

زني كه

قلب كوچك و لرزانش

ميان مشت توست

گاه مي فشاريش

و گاه به شوق بادبادكي هفت آسمانه

بي هوا به زمين مي اندازيش

گذشته از اينها

من زنم

كمي معمولي تر از زنهاي ديگر ...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت   توسط مرمر  | 

لاشه ی گندیده ی دنیا مشامم را می آزارد

خدا جان مراسم خاکسپاری را کی برگزار می کنی؟

اعلامیه ها را بچسبانم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت   توسط مرمر  | 

غریب ترین احساس می تواند وقتی اتفاق بیفتد که میان گیجی و هزار خیال مشوش

درست حین رانندگی

ترانه ای تصادفی به گوشت بخورد

بعد حس کنی آشناست ...

بعد یادت بیفتد که پیشتر شنیده ایش

خیلی پیشتر... سالهای جوانتر بودن

بعد حسی تلنگر به ذهنت بزند که ترانه سرای این آهنگ شبی دور این ترانه را که حالا کسی روی صحنه  فریادش می کند زیر گوش تو ـ برای تو زمزمه کرده و قصه ها گفته از لحظه زایش این ترانه و عاشقانه هایی که با تو ساخته...

و سفر کنی به بی خیالی سالهای دیروزی...

پ.ن: شاید غم امروز ما تاوان دلهاییست که دیروز شکسته ایم... خواسته یا ناخواسته

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت   توسط مرمر  | 

 

دستم به نوشتن نمیرود

از آن دست که نفسم به بالا آمدن ...

نیمه جانی اگر هست باقی مانده تا آونگ کند ام میان بودن و نبودن

روزها مدفن خاطره هایند

و جز بیجان های آواره چه کسی گورستان نشین است؟

همسایه ی مردگانم و همخانه ی کولیان

و هم قفس مرگ ...

 

پ.ن۱: خاطره باز تر از من این حوالی هست؟ گمانم نمیرود

پ.ن۲: میخواهم روزه ی دلتنگیم را با صدای تو افطار کنم.گناهم چیست اگر مسکینم و بی نصیب از این مائده؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت   توسط مرمر  |